جونت بشم صلوات بفرست
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
کجایند مردان بی ادعا... کجایند مردان بی ادعا... کجایند مردان بی ادعا... کجایند مردان بی ادعا... کجایند مردان بی ادعا... کجایند مردان بی ادعا... کجایند مردان بی ادعا... کجایند مردان بی ادعا... کجایند مردان بی ادعا... کجایند مردان بی ادعا...
درباره وبگاه

تمامی مطالب این وبلاگ مورد تایید همسر شهید حسن انتظاری می باشد.
خرسندیم که ایشان با نظرات و راهنمایی های خوب خود ما را همراهی می کنند.
*****************
این وبلاگ هر 5 روز یک بار به روز رسانی می شود.
*****************
در صورتی که تمایل دارید با ما همکاری داشته باشید می توانید از طریق ایمیل زیر با ما ارتباط برقرار کنید.
hasanentezari93@gmail.com
*****************
خودتان را مجهز کنید، مسلح به سلاح معرفت و استدلال کنید، بعد به این کانونهاى فرهنگى-هنرى بروید
و پذیراى جوانها باشید.
با روى خوش هم پذیرا باشید؛ با سماحت، با مدارا. مدارا کنید. ممکن است ظاهر زننده‌اى داشته باشند.
بعضى از همینهائى که در استقبالِ امروز بودند و شما الان در این تریبون از آنها تعریف کردید، خانمهائى بودند که در عرف معمولى به
آنها میگویند «خانم بدحجاب»؛ اشک هم از چشمش دارد میریزد.
حالا چه کار کنیم؟ ردش کنید؟ مصلحت است؟ حق است؟ نه،
دل، متعلق به این جبهه است؛
جان، دلباخته‌ى به این اهداف و آرمانهاست.
او یک نقصى دارد. مگر من نقص ندارم؟ نقص او ظاهر است،
نقصهاى این حقیر باطن است؛ نمى‌بینند
گفتا شیخا هر آنچه گوئى هستم
آیا تو چنان که مینمائى هستى؟
ما هم یک نقص داریم، او هم یک نقص دارد با این نگاه و با این روحیه برخورد کنید. البته انسان نهى از منکر هم میکند؛ نهى از منکر با زبان خوش، نه با ایجاد نفرت.
بنابراین با قشر دانشجو ارتباط پیدا کنید.
***بخشی از سخنان رهبر معظم انقلاب، آیت الله خامنه ای***
موضوعات

زندگی نامه شهید حسن انتظاری (۶)
شهید حسن انتظاری (۴۴)
وصیت نامه شهید حسن انتظاری (۳)
شهادت در راه خدا (۱۰)
کمک برای برپایی روضه (۱)
110 گناه روزمره (۲۰)
احادیث در مورد شهید و شهادت (۷)
آیات قرآن در مورد شهادت و شهید (۳)
شهید احمد علی نیری (۳)
فواید صلوات (۲)
نامه قاسم سلیمانی به معصومه آباد (۱)
مرحومه فهیمه بابائیانپور (۱)
شهید صادق زاده (۱)
آمنه وهاب زاده (۱)
شهید رضا میرزائی (۱)
داستان های جالب (۶۸)
توهین به پیامبر اسلام (۱)
حاج کاظم میر حسینی (۲)
شهید عزالدین (۱)
شهید محمد معماریان (۱)
ختم زیارت عاشورا (۲)
تکاور شهید ابوالفضل عباسی (۱)
شهید علی کمیلی فر (۱)
جنگ نرم (۲)
بیانات رهبری (۹)
معصومه اباد (۱)
شهید سید مرتضی دادگر (۱)
مادر شهیدان فاطمی و رهبری (۱)
زندگی امام خامنه ای (۱)
حدیث و سخن بزرگان (۱۳)
مناسبت های تقویم (۴۸)
شهید احمدی روشن (۱)
ازدواج (۷)
شهید ناصرالدین باغانی (۱)
جملات تکان دهنده (۲۹)
شهید حجت الله نعیمی (۱)
شهید عباس بابایی (۲)
شهید آیت الله سید محمدرضا سعیدی (۲)
شهید مرحمت بالازاده (۱)
شهید همدانی (۱)
قاری شهید محسن حاجی حسنی (۱)
شهدای مدافع حرم (۶)
میثم مطیعی (۱)
متفرقه (۳۱)
آیت الله بهجت (۲)
شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی) (۱)
بقیه ی شهدای عزیز (۲۴)
آیت الله مجتهدی تهرانی (۲)
حاج حسن تهرانی مقدم (۱)
آرشیو مطالب
یک شب دارد و یک شب ندارد!
نویسنده خادم الشهدا در يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۱۵ ق.ظ | ۱

 پیامبر (ص) به خدا عرض کرد: اللهم اجعلنی من المسا کین: خدایا مرا از مسکینان قرار ده. چون بر خلاف فقیر که هیچ ندارد، مسکین یک شب دارد و یک شب ندارد. یعنی یک شب عطا کن تا با اغنیا شاکر باشم و یک شب مده تا با فقیران صابر باشم. وقتی به خانه فقیر تر از خودت می روی و مهمان می شوی از خدا شاکر می شوی. وقتی به خانه غنی تر از خودت می روی و میهمان می شوی، از خدا دلگیر می‌شوی و یا زنت به تو می گوید تو اصلا به فکر زندگی ما نیستی، اصلا تو عُرضه نداری، در نتیجه رابطه بین شما به هم می خورد، پس مصلحت در این است که در امور دنیوی با پایین تر از خودت بنشینی.

[ حاج اسماعیل دولابی ، مصباح الهدی ، ص 44 ]



برچسب‌ها: سخن بزرگان , سخنان آموزنده ,
سالروز ازدواج حضرت فاطمه سلام الله علیها و حضرت علی علیه السلام
نویسنده خادم الشهدا در جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۴۰ ب.ظ | ۰



برچسب‌ها: ازدواج , ازدواج شهید حسن انتظاری , سردار بزرگ الغدیر شهید حسن انتظاری , شهید حسن انتظاری ,
حرف بزن بانو...بگذار تا بدانم...
نویسنده خادم الشهدا در پنجشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۴۳ ق.ظ | ۰

... حالا آنقدر با بانو(یکی از اساتید حوزه علمیه قم) صمیمی شده بود که می توانست خجالت را کنار بگذارد و از بانو بخواهد تا مهر دهانش را بشکند و از ناگفته هایش بگوید. راضی کردن بانو به حرف زدن سخت بود. بالاخره اما راضی اش کرد. وقتی که در توجیه این دانستنش گفته بود : شاید آنچه که شما روزمره گی اش می خوانید راه زندگی مرا تغییر دهد .

شاید از من ، من دیگری بسازد ؛ یک من ملکوتی . بانو با آن چشمهای آبی اش که همیشه زن را به یاد دریا می انداخت نگاه خیره ای کرده بود . لبخندی زده بود و بعد بسم الله گفته بود که : 15 ساله بودم که باوجودیکه در ریاضی استعداد درخشانی داشتم بنا به میل پدرم به عقد مردی درآمدم که مردانگی را در شکستن غرور جوانی ام می دید. مردی که بارها و بارها ، تن مرا مهمان دستان سنگینش کرده بود.

مردی که نه دل نرم داشت و نه زبان خوش . نه اینکه اینها دائمی باشد ، همیشگی باشد نه . بانو می گفت : شوهرم گاهی خیلی هم مهربان می شد . خیلی دست و دلبازی می کرد . جلوی دوستان و فامیل خیلی احترامم می کرد اما اینها گذرا بود . هیچ تضمینی نبود که این مرد دست و دلباز و مهربان فردا هم همین طور باشد. بارها جلوی چشم افراد نزدیک خانواده تحقیرم می کرد . دست رویم بلند می کرد . فریاد می کشید . فحاشی می کرد . هر بار من می شکستم و باز درست مثل چینی بند زن های ماهر تکه های خودم را به هم می چسباندم . پدرم به غایت عصبانی می شد . می گفت : دختر جان من غلط کردم تو را به این مرد شوهر دادم برگرد. من تو را روی سرم می گذارم .

اما من مغرورتر از این حرفها بودم . شاید هم می خواستم با پدرم لجبازی کنم . پدری که مرا از پشت میز مدرسه به پای سفره عقد نشانده بود. هر بار که با شوهرم بحثمان می شد . من بی فوت وقت کارش را تلافی می کردم . قهرهای طولانی مدت ، سکوت های کش دار ، لجبازی های مکررم ؛ همه و همه قصه ی هر روزه زندگی مان شده بود. دو سال اول زندگی مان اینطور گذشت و من بی آنکه از زندگی چیزی بفهمم آنرا پشت سر می گذاشتم .

یک شب بعد از یک مشاجره سنگین وقتی همسرم با عصبانیت از خانه بیرون رفته بود و من مثل همیشه چمباتمه زده ، گلوله گلوله اشک می ریختم و زیر لب به زمین و زمان غر می زدم و بذر کینه و نفرت و لجاجت را در دلم بارور می کردم ؛ نگاهم به تصویر تلویزیون افتاد . حدیثی میان آن نقش بسته بود: آنکه لجاجت کند و بر این لجاجت خویش پای فشرد ، او همان بخت برگشته ای است که خداوند بر دلش پرده غفلت زده و پیشامدهای ناگواری بر فراز سرش قرار گرفته است . امام علی علیه السلام

اولش چند بار این حدیث را خواندم بعد بی تفاوت بلند شدم و باز نشستم. یکباره به خودم گفتم : من دو سال از زندگی ام را آنگونه که می خواستم با لجبازی های مکرر گذراندم . اما هیچ ثمره ای برایم نداشت . آینده ام را هم می خواهم همین طور بگذرانم ؟ هر چه بود این زندگی من بود و این همسر من . باید برای زندگی ام کاری می کردم . وضو گرفتم . دو رکعت نماز خواندم . بر سر سجاده ام به خدا گفتم : خدایا اگر این مرد امتحان توست برای من . من آنرا به فال نیک می گیرم . تمام جوانی ام را نذر تو می کنم تا از این امتحان سربلند بیرون بیایم .

من عهد می کنم با تو که از این پس آنی شوم که تو می خواهی و لحظه ای جز رضای تو را در دل راه نخواهم داد. فکر کردم من خودم را می سازم ، همسر خوبی برایش می شوم . باقی مسائل و وظایف او به خودش مربوط است که چقدر بندگی کند. اما در اعماق وجودم تصور می کردم دیگر تمام شد و این پایان امتحان های خداست . 

صدای چرخیدن کلید می آمد . با شتاب خودم را جلوی در رساندم. شوهرم از دیدنم تعجب کرده بود. برخلاف همیشه که این مواقع تازه نوبت من می رسید که با قهرها و سکوتهایم آزارش دهم ، لباس مرتب ، چهره ی متفاوت و روی بازم توجهش را جلب کرد. اولش با احتیاط رفتار کرد اما بعد دانست شیوه ی زندگی من تغییر فاحشی کرده است .

از این پس خود سازی هایم شروع شد . مراقبه ها و احتیاط هایم رنگ و بو گرفت . در برابر تلخی های همسرم جز مهربانی و از خودگذشتن کاری نمی کردم . به شدت مطیع و به شدت رام . از آمار دعواها چیزی کم نشده بود . از آمار کتک خوردن هایم هم همین طور . حالا صاحب فرزند هم شده بودم . اما در رفتارهای شوهرم تغییر خاصی دیده نمی شد.

خیلی از زنهای خانواده می گفتند : تو داری شوهرت را پررو می کنی . اما مرغ من یک پا داشت . حقیقت این بود که گاهی در خلوتهایم کم می آوردم . به خدا گلایه داشتم که حالا که من برایت بندگی می کنم پس کو گشایش در امور؟ اما دریغ...

اوضاع وقتی بحرانی شد که به وضوح دانستم همسرم ، زن دیگری را به عقد خودش درآورده. او در تمام سالهای زندگی مان دلش ازدواج مجدد می خواست انگار...

دیگر شکسته بودم . خرد شده بود . انگار طلبکاری بودم که از خدا طلبش را می ستاند. 

همه چیزم به مویی بند بود . اما ... باز خودم را یافتم . هرگز نخواستم که آن زن را ببینم . بارها می شد که وقتی همسرم به خانه می آمد از روی غریزه ی زنانه ام می فهمیدم که ساعتی قبل تر را در کنار آن زن گذرانده اما با تمام همت زنانه ام که گاهی از هزار مرد هم مردانه تر بود جلوی نفسم می ایستادم و به تمام وظایف زناشویی ام عمل می کردم . گاهی چندشم می شد. بغضم می گرفت . اما نمی گذاشتم که همسرم بفهمد. 

بانو به اینجا که رسید خودش را جمع کرد . چشمش را بست و زن به وضوح خیسی چشمانش را دید.

بانو ادامه داد : دو سال بعد هم گذشت . حالا پسرم مردی شده بود و خیلی چیزها را می فهمید اما من هرگز اجازه ندادم که تصویر او از پدرش خراش بردارد . همیشه تمام تلاشم را می کردم تا او از پدرش یک مرد بسازد. مردی که می شود روی آن تکیه کرد. 

کم کم اما ... اتفاقات خاصی افتاد . بعضی چیزها را می دیدم که بقیه نمی دیدند. بعضی همهمه ها را که بقیه درک نمی کردند.احساس می کردم وسعت وجودم بیشتر شده است . صبرم زیادتر شده است . می فهمیدم که ظرفم تفاوت کرده است . انگار بزرگ تر شده بودم . در تسبیحات اربعه نماز به راحتی می دیدم که با هر تسبیح به گرد خانه خدا طواف می کنم . من فرق کرده بودم . احساس می کردم ... من حالا دیگر احساس داشتم . نازک بین و ظریف بین شده بودم .

حالا دیگر می ترسیدم . به شدت می ترسیدم . نکند تاب نیاورم . نکند کم بیاورم . پس به تمام آنچه می کردم وسعت بیشتری دادم . به شدت به همسرم خدمت می کردم و تمام این خدمت را به امام عصر هدیه می دادم تا اینکه .... پسرم رفت .... 

پسرم که رفت .سخت بود. خیلی سخت .مخصوصا وقتی همه می گفتند : پسرت خودش را الکی به کشتن داد . اصلا به او چه مربوط بود که دخالت کرد. اما من دوام آوردم . صبر کردم.

چهلمین روز رفتن پسرم ، خداوند شوهرم را بازگرداند. در حالیکه خودش را روی پاهایم انداخته بود می گفت : غلط کردم . تازه فهمیده ام که غلط کردم . اجازه می دهی همه چیز را از نو شروع کنیم. من سکوت کرده بودم. همسرم می گفت : قول می دهم آن زن را طلاق بدهم و دیگر کاری به کارش نداشته باشم .

به وضوح می دیدم که در معرض یک امتحان بزرگم . به شیطان پیش دستی کردم. اگر می خواهی از تو بگذرم . اگر می خواهی همه چیز از نو شروع شود . نباید آن زن بیچاره را آواره و بی سرپرست کنی . بیاورش به خانه می توانیم همه با هم در کنار هم زندگی کنیم . بچه های آن زن هم مثل بچه ی خودم . چه فرق می کند؟!

بانو می گفت : الان در کنار هم زندگی می کنیم . امتحانها هنوز تمام نشده . وسوسه ها هست . اما زندگی هم هست. شقایق هم هست . پس تا شقایق هست زندگی باید کرد ....

منبع: همنفس طلبه



برچسب‌ها: داستان های آموزنده , داستان های پند آموز , شهید حسن انتظاری , مدرس حوزه قم , همسرداری , همنفس طلبه ,
خانه گرم و نورانی!
نویسنده خادم الشهدا در شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۰۳ ق.ظ | ۲

 شرط زندگی و معاشرت را دعوا نکردن قرار دهید، یگانگی و الفت مبدأ همه خوبی‌هاست. از حدیث کساء ادب صحبت کردن فرزندان و شوهر و همسر با یکدیگر را بیاموزید؛ اگر زن با مرد مدارا کند، در نصف اعمال خوب او شریک است. با بزرگ خانواده‌تان مدارا کنید. زن با شوهرش، فرزندان با پدرشان مدارا کنند و حرمت او را نگاه دارند.

هماهنگی و موافقت اخلاقی بین زن و مرد در محیط خانواده از هر لحاظ و به صورت صد‌ در صد برای غیر انبیاء و اولیاء علیهم السلام غیرممکن است. اگر بخواهیم محیط خانه، گرم و باصفا و صمیمی باشد، فقط باید، صبر و استقامت و گذشت و چشم‌پوشی و رأفت را پیشه خود کنیم تا محیط خانه گرم و نورانی باشد.

[ حاج اسماعیل دولابی ، مصباح الهدی]



برچسب‌ها: اسماعیل دولابی , انصاف , تفاهم اخلاقی , خانواده , زن و مرد , مدارا ,
سالروز ازدواج حضرت علی علیه السلام و فاطمه زهرا سلام الله علیها
نویسنده خادم الشهدا در دوشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۴۰ ب.ظ | ۰

سالروز پاکترین، زلالترین، شادترین و مقدس ترین پیوند هستی مبارک باد. برای مشاهده ی کلیپ حامد زمانی ویژه ی سالروز ازدواج حضرت علی علیه السلام و فاطمه زهرا سلام الله علیها اینجا کلیک کنید.

عاقد: خدا

شاهد: رسول خدا صلی الله و علیه و آله و سلم

دفتر: لوح محفوظ

مکان: عرش

عروس: کوثر

داماد: حیدر

درس هایی از ازدواجشان:

کفو و همتا بودن : اگر مسئله همتایی نبود، بدون تردید دختران زیبایی در مدینه بودند که از ازدواج با حضرت علی (علیه‌السلام) خرسند می‌شدند. اما او حتی از آنان خواستگاری هم نکرد و برای حضرت فاطمه (علیهاالسلام) نیز خواستگاران فراوانی بودند اما حضرت فاطمه(علیهاالسلام) و پیامبر(صلی‌ الله علیه و ‌آله) به این وصلت‌ها راضی نشدند.

خواستگاری بدون واسطه: خواستگاری بدون هیچ تشریفات و حضور واسطه انجام شد و حضرت علی‌(علیه‌السلام) شخصاً به خواستگاری حضرت فاطمه(علیهاالسلام) از پیامبر اکرم(صلی‌ الله علیه و آله) اقدام نمود.

شرط اول، رضایت دختر: پیامبر گرامی(صلی ‌الله علیه و آله) بدون رضایت دخترش حضرت فاطمه(علیهاالسلام) به خواستگار پاسخ مثبت نداد.

قناعت: در تهیه جهیزیه به ضروری‌ترین و ابتدایی‌ترین وسائل زندگی در آن عصر بسنده شد، از سیرت پیامبر اسلام(صلی‌ الله علیه و آله) می‌آموزیم که باید در الگوی مصرف تجدید نظر کنیم و در زندگی فناپذیر و زودگذر دنیا به حداقل ممکن قناعت ورزیم تا از گذرگاه پرهیاهوی زندگی سبکبار بگذریم و تن به بردگی این و آن ندهیم.

مهیا کردن خانه برای ورود عروس :اکنون ببینیم علی بن ابیطالب(علیه‌السلام) شهسوار اسلام و محبوب‌ترین مردان و نزدیکترین آنان در نزد خدا و رسول خدا چه داشت و چه تهیه کرد:

ابن شهر آشوب در مناقب نقل می‌کند: که حضرت علی(‌علیه‌السلام) نیز اتاق خود را برای عروسی آماده کرد. بدین ترتیب که:

ابتدا مقداری ماسه کف اطاق پهن کرد و چوبی هم تهیه نمود به دو طرف اتاق وصل کرد تا لباس‌های خود را روی آن بیاندازد، و یک پوست گوسفند هم کف اتاق انداخت، و یک بالش نیز که داخلش را از لیف خرما پر کرده بودند در آنجا نهاد. این بود وسایل شخص دوم جهان اسلام . 

منبع1 : زندگانی حضرت فاطمه(علیها‌السلام) و دختران آن ‌حضرت، مولف سیدهاشم رسولی محلاتی، ص‌56 .

منبع2:زندگانی فاطمه زهرا(علیهاالسلام) تألیف محمد قاسم‌پور با مقدمه آیت‌الله مرعشی نجفی، ص47.



برچسب‌ها: جملات آموزنده , جملات تکان دهنده , درس هایی از ازدواج حضرت فاطمه و علی , سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه , سبک زندگی ,
میثمی به روایت همسر شهید
نویسنده خادم الشهدا در سه شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۱۱ ق.ظ | ۰

یک بار که محمد علی از جبهه آمده بود قرار بود در گلستان شهدا دعای کمیل بخوانند. ردانی پور می خواند، که از دوستان نزدیک  عبدالله بود. خانواده شهدا آن جا بودند و من فکر می کردم جلسه ی خیلی خوبی باشد. برادرم، مسعود هم از قم آمده بود و همه می خواستند بروند. من از بدشانسی تب کردم و نتوانستم بروم.

خیلی دلم شکست. تنهایی دعا را خواندم و خوابم برد. خواب امام حسین علیه السلام را دیدم. بیدار شدم. دلهره داشتم. نمی خواستم خوابم را به کسی بگویم. دنبال فرصت می گشتم تا تعبیرش را از یک آدم مطمئن بپرسم. یک نفر را می شناختم. وقتی خوابم را برایش گفتم، از من پرسید ازدواج کرده ای؟ گفتم نه. گفت بعد از این خواب اولین خواستگاری که برات میاد رو قبول کن. آدم خیلی خوبی هست البته زندگی سختی خواهد بود، ولی صبر کن.

چندبار گفت که زندگی خیلی سختیه، ولی ازدواج خیلی خوبیه و قبول کن. نگران شدم. تغییر روحیم کاملا مشخص بود. دوستان صمیمیم مرتب می پرسیدند چیزیت شده؟ می گفتم نه، دلم می خواد برم جبهه.

چند ماه بعد از آن، مادرم آمد پیش من و گفت مادر آقای میثمی زنگ زده اند و می خواهند بیایند خانه مان...

ماه صفر بود مامان به آقا عبد الله گفته بود بعد از صفر بیایند. قبول نکرده بودند. گفته بودند ما عجله داریم. باید حالا بیاییم. بعد ها عبد الله برایم تعریف کرد که آن ها هم خواب دیده بودند. عبدالله قبل از خانه ی ما جاهای دیگری هم رفته بودند. مسعود هم چند نفر را به او معرفی کرده بود. آقای ردانی پور با عبدالله رفیق صمیمی بودند. خواب دیده بود که امام رضا علیه السلام می گوید به میثمی بگو چرا سراغ خانواده ی آقای شکوهنده نمیره؟

پدرم تا شنید عبدالله و خانواده اش می خواهند بیایند، قبول کرد. خیلی عبدالله را دوست داشت.

منبع: کتاب نیمه پنهان ماه 11، میثمی به روایت همسر شهید، انتشارات روایت فتح.

کتاب نیمه پنهان ماه



برچسب‌ها: خواب , زهرا رجبی متین , شهید عبدالله میثمی , میثمی به روایت همسر شهید , نیمه پنهان ماه ,
ازدواج (شهید سید حمید میرافضلی)
نویسنده خادم الشهدا در پنجشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۳۶ ق.ظ | ۲

خیلی به او اصرار کردم تا داماد شود. گفت: باشه بی بی، هر چی شما بگویی، فقط می خواهم خانواده ی خوبی باشند و با جبهه رفتن من مشکلی نداشته باشند.

گفتم مردم که به چنین فردی زن نمی دهند.

گفت: چرا دختر زیاد است که همسر امثال من بشوند، فقط باید بگردی. به همه آن ها بگو من چه شرطی دارم. شرط من این است که آنقدر در جبهه می مانم تا جنگ تمام شود.

با این حرف سید حمید، دیگر مادر حرفی از دامادی به او نزد...

سید حمید میرافضلی

خیلی به سید حمید اصرار کردم که ازدواج کند. قبل از عملیات خیبر بود باز هم موضوع را پیش کشیدم و به او اصرار کردم. گفتم: تو که سن و سالی ازت گذشته، بیا آستین بالا بزن و لباس دامادی به تن کن.

گفت: حقیقتش می ترسم! خندیدم و گفتم از چی؟

گفت: وقتی میبینم بعضی از بچه ها که یک روزی همسنگر ما بودند، دامادی کار دستشان داد و جبهه را فراموش کردند، از ازدواج بدم آمد!

گفتم همه که اینطور نیستند. من آن موقع تازه ازدواج کرده بودم. خندیدم و گفتم: پس چطور من برگشتم جبهه؟

گفت: نگاه به خودت نکن، خیلی ها هستند که پاهایشان زود سست می شود. من نمیخواهم جزء آن ها باشم.

در دست نوشته های سید حمید به یادداشتی از او برخوردیم که در واقع همراه با وصیت نامه اش نوشته بود در آنجا سید حمید به سوالات و درخواست هایی که از شهید درباره ی ازدواج و علت ازدواج نکردنش پاسخ می دهد:

چرا ازدواج نکردم؟

به طور اختصار بپردازم.جوابی که خود مجبور به قبول آن شدم. اولا قبل از هر چیز صادقانه اعتراف کنم که اسلام را از دوران انقلاب به بعد شناختم و از اول جنگ با تحمل دردها و آلام و سختی ها و شاهد بودن بر شهادت های بهترین برادرانم توانستم اندکی بسیار اندک این قلب سیاه و مکدر خود را با نور الهی و جلوه ها و آیات آن منور کنم و در کسب سور و هیجان عشق به شهادت و ثبات قدم و استفادمت در جهاد برای پیمودن راه مولایم حسین علیه السلام با درس گرفتن از چهره های نورانی همسنگران شهیدم مقدار کمی موفق باشم.

به توفیق خدا به این مسئله مهم هم کاملا وافقم که ازدواج یک تکلیف الهی است. مخصوصا ما اولاد رسول الله که باید تکثیر و پرورش فرزندانی شجاع و عاشق شهادت، بر تداوم راه جد بزرگوارمان، امام کربلا پیشتاز باشم.

ولی نظر به اینکه با تجربه ی تلخی که از ازدواج بعضی برادران ضعیف النفس، همچون خود داشته و دارم، خوف آن داشتم که با توجه به ایمان ضعیفم، آن شور و هیجان حسینی، مبدل به عشق ماندن و خواسته های دنیا و سستی در نیامدن به جبهه و عدم استقامت به بهانه های واهی و به اصطلاح شرعی گردد.

بنابراین ازدواج برای من به جز روسیاهی در پیش جدم امام حسین علیه السلام و دیگر شهدای هم پیمانم چیز دیگری را برایم به ارمغان نمی آوردو باید بگویم که این روش و تصمیم را توجیهی برای فرار از ازدواج قرار نداده ام. زیرا اگر بعد از جنگ خدایی ناکرد زنده ماندم و باز مجبور به زندگی شوم، در اولین فرصت به این تکلیف الهی می پردازم.

منبع: کتاب پا برهنه در وادی مقدس، زندگی نامه و خاطرات شهید سید حمید(غلامرضا) میرافضلی، نشر گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

کتاب پا برهنه در وادی مقدس



برچسب‌ها: ازدواج , سید پا برهنه , شهید سید حمید میرافضلی , پا برهنه در وادی مقدس ,
لینک دوستان ما
آخرین مطالب وبگاه
پیوندهای روزانه
طراح قالب
شهدای کازرون